ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

69

معجم البلدان ( فارسى )

هذلى چنين مىسرايد : اذا ما جلسنا لا تكاد تزورنا * سليم لدى ابياتنا و هوازن « 1 » يعنى وقتى به سوى نجد بالا مىآئيم . به هنگامى كه فرزدق به مدينه آمد و مروان حكم را ستايش گفت ، مروان ايرادى بر او گرفته دستور داد از مدينه بيرونش كنند و سفارش او را به برخى از كارگزاران حوالت داد . پس فرزدق اين شعر بسرود : يا مروان مطيّتى محبوسة * ترجو الحباء و ربّها لم ييأس « 2 » آنگاه مردى به او رسيد و اين شعر را برايش خواند : قل للفرزدق و السفاهة كاسمها * ان كنت تارك ما امرتك فاجلس و اتيتنى بصحيفة مختومة * اخشى عليك بها حباء النّقرس الق الصّحيفة يا فرزدق لا تكن * نكداء مثل صحيفة المتلمّس « 3 » طبرانى در « معجم كبير » گويد : خالد پسر نضر قرشى از ابراهيم پسر سعيد جوهرى از كثير پسر عبد الرحمن پسر جعفر از عبد الله پسر كثير پسر عمر پسر عوف مزنى از پدرش از جدش بلال پسر حارث مزنى نقل آرد كه گفت : ما با پيامبر ( ص ) براى سفرى بيرون آمديم . پس او براى آبريز به كنارى رفت و هرگاه چنين مىكرد قدرى دور مىشد . پس من كوزهء آبى به او دادم و او دور شد . من از سمت او سر و صدا و جنجالى شنيدم كه بىسابقه بود . پس او گفت : بلال ! و من پاسخ گفتم . او گفت : آبى به همراه دارى ؟ گفتم : آرى . گفت : بده . و من دادم . او گرفت و وضو ساخت . گفتم : اى پيامبر خدا ، جنجالى كه شنيدم چه بود ؟ [ 103 ] ناسزاگويان چه كسانى بودند كه من ايشان را نديدم ؟ او گفت : چند تن جن مسلمان و جن مشرك بر سر پستى و بلندى زمين نزاع داشتند و از من ميانجيگرى خواستند . من ، پستى زمين « غور » را به مشركان و بلندى آن « جلس » را براى مسلمانان نهادم . عبد الله پسر كثير گويد : از كثير پرسيدم « جلس » چيست و « غور » چه ؟ گفت : « جلس » ديه‌هاى ميان كوهستان و دريا است . كثير گويد : ما نديديم كسى در « جلس » زيست كند مگر اين كه سالم خواهد ماند و نديديم كسى را كه در غور زندگى كند مگر آن كه سلامتى خود را از دست دهد . ابراهيم پسر هرمه چنين مىسرايد : قفا فهريقا الدّمع بالمنزل الدّرس * و لا تستملّا ان يطول به حبسى و لو اطمعتنا الدّار او ساعفت بها * نصصنا ذوات النّصّ و العنق الملس و حثّت اليها كلّ و جناء حرّة * من العيس يبنى رحلها موضع الحلس ليعلم انّ البعد لم ينس ذكرها * و قد يذهل النّأى الطّويل و قد ينس فان سكنت بالغور حنّ صبابة * الى الغور او بالجلس حنّ الى الجلس تبدّت فقلت الشّمس عند طلوعها * بلون غنّى الجلد عن اثر الورس فلمّا ارتجعت الرّوح قلت لصاحبى * على مرية ما هاهنا مطلع الشّمس « 4 » و نيز گويند : « رايت جلسا » يعنى مردى بلند بالا را ديدم ، و « راكبا جلسا » يعنى سوار بر شتر بلند ، و « قد علا جلسا » يعنى از كوهى بالا رفت . « يأكل جلسا » يعنى عسل مىخورد ، و « يشرب جلسا » يعنى شراب مىنوشد . « يؤم جلسا اى نجدا » يعنى به سوى نجد بالا مىرود . ابن اعرابى چنين مىسرايد :

--> ( 1 ) . هنگامى كه به بالا آئيم در خانه‌هايمان و هوازن از ما ديدن نمىكنى . ( 2 ) . اى مروان ! چارپاى من زندانى است و رسيدگى مىخواهد و چاروادارش مأيوس نشده است . ( 3 ) . به فرزدق بگو « سفاهت » همين معنى را دارد . اگر آنچه گفتم نمىكنى سر جايت بنشين . تو نامهء سربسته براى من آوردى . مىترسم جايزهء تو نقرس باشد ! اى فرزدق ! نامه را دور بينداز و خود را بيچاره نكن . نخستين بيت اين قطعه در چ ع 4 : 590 : 18 نيز ديده مىشود . ( 4 ) . بايستيد و بر اين خانه‌هاى ويران شده بگرييد . نگذاريد كه اندوه من پنهان بماند . آزاده بدانجا روى مىآورد . شتر بار خود را به بلندى مىرساند . او بايد بداند كه در دورى فراموش نشده است هر چند كسانى از دور شدن فراموش مىشوند . اگر در زمين پست زندگى كند به آن زمين عادت كرده خرسند مىشود و اگر در بلندى زندگى كند بدانجا خو كند . . . چون به هوش آمدم با شك و ترديد از همراهم پرسيدم مشرق خورشيد كدام سوى است ؟